ندای سکوت
ادبی
وقتی شد سری هم به من بزنید...... ندای سکوت آن قدر دستانش بلند هست که هر زمان اراده کند زمین را به آغوش کشد تازه اشک های دلتنگی اش هم دستمالِ زمین پاک می کند چه عاشقانه ی شیرینی... ندای سکوت شانه برای تکیه هم نه شانه برای گریه هم نه؟ ندای سکوت دل نگرانی های من هم با خود ببرد... ندای سکوت عجب سخت روزگارِ آدم کشی ست دل و درد و درمان و دادم یکی ست نه رفتن نه ماندن فراهم که نیست همه لحظه ها هم دمادم یکی ست بگو فکرِ پروازِ دیشب کجاست؟ رسیدن فقط آخر قصه هاست؟ همین روزگارِ تیشه به دست چرا ریشه ی قصه ام را شکست؟ چرا ساکتی ، لبت بسته است؟ مگر پای عشاق هم خسته است؟ بگو آخر، این کاسه هم پر شدست چرا مهر چشمان تو گم شدست؟ ندای سکوت
شاید به اندازه ی آغوشت ... ندای سکوت
نه با زبان و نه با دست می دهند با نگاهت دادی با نگاهم گرفتم دیدی دلداده شدی؟! ندای سکوت
اینهمه دلیل برای خندیدن مثلاً همین لبخندِ من ببین برای تو بر لبانم نشسته است! ندای سکوت
کاش کمی محکم تر بودی برای دل بستن تکیه گاه گیردار* می خواهم صلبم* نکنی سست می شوم عذابیست این نامعینی* ! ندای
سکوت ------------------------------------------------------------------- *تکیه گاه گیردار: به
تکیه گاهی گیردار می گویند که دو مولفه ی نیرو در جهت مقابله با جا به حایی در
راستای xو y و یک ممان(گشتاور) برای مقابله با چرخش ایجاد می
کند.(یعنی آخرِ پای بندی!) * سازه صلب : سازه
پایدار *نا معینی : سازه ای
که در آن تعداد مجهولات بیش از معادلات است . زمین آسمان باران اشک خنجر حرف محبت یاد،
خاطره، دیروز و دیگر هیچِ هیچِ هیچ بگذار به حساب هضیان شب ها ی بی تابی
عمرم...
ندای سکوت دلم تنگ است و من خستم نه اینکه خسته ی راهم که ره دور است و ناهموار نه اینکه پای رفتن نیست نه اینکه جاده تاریک است هوا سرد است، هوا گرم است زمین و آسمان با من سر جنگ است نه این ها را خیالی نیست دلم تنگ است که ره بسته ست نگاهم دور و دستم دور و دورتر هم می شوی انگار و اینجا قفل لب هایم به زندان بانیِ نامت چه ننگین است این حسرت من و کم طاقتی، در جنگ شمار روزها رفته از دستم و تا کی را نمی دانم ولی اینجا سپاهی نیست و من فرمانده ی تنهای این جنگم نه سربازی نه گردانی فقط مافوق من صبر است و طعم تلخ پیروزی... خیانت می کنم آخر برایت حُر شدن باید برایم ... ندای سکوت
انگار قند در دلم آب می شود نه دول دول دارم که زین کنم به سویت نه کلاه خودی که چشم ببندم بر افتادنش یک دلِ کوچکِ هزار وصله دارم با دو چشم آب بندی نشده اینها برای سربازِ پیاده شدنت هم بس نیست؟ کفش هم خوب جفت می کنم امسال نگذار فقط مهمان بمانم! " التماس دعا " ندای سکوت
مرا بنگر چه بی تابم چرا چشمان من خیس است؟ چرا بغضم گلوگیر است؟ چرا فریاد می خواهم؟ چرا دلتنگ دلتنگم؟ چرا راهی برایم نیست؟ زمین با من سر جنگ است چرا آخر نمی آیی؟ چرا ما را نمی خواهی؟ اصلاً من بی وفا اما تو که خوبی وفایی کن وفا کن بنگرم یک شب به چشمانم، به دستانم به بی تابی این قلبم وفا کن بنگرم یک شب وفا کن... بنگرم یک شب... ندای سکوت
این بار قلم را به
قصد تو در دست گرفتم خواستم از دست ها
بگویم از چشم ها از قلب ها که می تپیدند اما نشد... و باز احساسی پنهان
شد پشت واژه ها احساسی با یک بغل خاطره
ی تازه این روزها صدای واژه واژه ام سرود شده می شنوی؟! ندای سکوت باد
این روزها را ببین کولاکی
به پا کرده می
دانم که آمده خاطرات بهار را جارو کند وگرنه
خرداد را چه به باد بهاری؟! فریب
نمی خورم خاطراتت
را محکم به آغوش کشیده ام بگذار
هرچه می خواهد محکم تر بوزد پشتم
گرم است به دستان گرمت! ندای سکوت زمین و آسمان را به هم وصل می کنم فرصتی که دوختم بهانه می کنمش برایت و تو... نگاه نکرده می گُذری ! ندای سکوت ------------------------------------------------------------------------------------------------- سرودن هایم بهانه می خواهد حال که بهانه ی تمام سروده ها شدی نیم نگاهی به دفتر شعرم بینداز نگاه کن! و از مدادم حسرت کمرش خم شد بس که از سنگینی اشک نوشت این روزها رو به پایان است می ترسم با حسرت نوشتن از لبخند ِ لبی تمام شود... ندای سکوت یا آرامش امشب را؟ یعنی هیاهوی دل حد و مرزی ندارد؟ ندای سکوت سفره ی هفت سین را که از بهار بگیری زمین بی حرف می شود و سال بی کلام ماهی قرمز را که از بهار بگیری نمی شود بهار بی رنگ می شود و دریا دل تنگ شکوفه ها را هم که بگیری از بهار نمی شود بهار بی عطر می شود و زمین عقیم نم باران را هم که از بهار بگیری نمی شود بهار خشک می شود و زمین تشنه تو را هم که از من بگیری نمی شود مرا نیست می شود و زمین را هیچ بهار هر سال بهار است با تمام بهارینه هایش کاش من هم بی تو نباشم امسال! و قلم فریاد می کند در ورق آن قدر محکم داد می کشد تا می شکند قلم شکسته هم دیگر به داد بهانه هایم نمی رسد ... نگاه کن! به واژه کشیدن هایم هم بوی تنهایی گرفته ندای سکوت





![]()
از برگ برگش غم می بارد
ندای سکوت
|
|



